![]() |
![]() |
|
|
بازيچه دست زمان
نازنین آمدو دستی به دل ما زدو رفت،پردهء خلوت این غمکده بالا زدو رفت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت توسط صنم |
|
|
کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن
که خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا کن تو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردم نمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردم نه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنم نه آن تعميدی رودم نه آن مريم ترين مريم منم همسقف ديروزی که عطر خانگی دارد که دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن اگر سختم اگر دشوار اگر سيل مصيبت وار اگر تلخم اگر بيمار منم از عشق تو بسيار منم هم خون و هم گريه که بغضش را به دريا داد که از اوج پريدن ها بر اين ويرانه ها افتاد کمی به من مدارا کن کمی با من مدارا کن صبوری کن تحمل کن من گم را تو پيدا کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت توسط صنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
کلاسیسم رومانتیسم رئالیسم ناتورالیسم پارناسparnasse سمبولیسم پوپولیسمpopulisme دادائیسم سورئالیسم کوبیسمcubisme وریسمverisme فوتوریسمfuturisme اونانیسمunanimisme |
|
RSS
|