![]() |
![]() |
|
|
دير گاهي است در اين تنهايي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
دفتر جرم مرا روز جزا باز مكن من به اميد عطاي تو خطا كار شدم "پروردگار من... روزهای تقویم بی کسی ام بی امید به لطف تو چگونه سپری خواهد شد؟ آیا مرا که بی پناهی این جهان و سیا هی کردارم روزها و روزگارم را خط خطی کرده است جز ایمان به مهربانی تو امیدی خواهد بود..."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
باران ! من عزیزترین داراییم را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام... جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید... جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد... داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان، هر چه باد، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد... آنچه ماندنی است خواهد ماند. خواهد ماند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتی دستت زخم می شه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه می کنه دستت اشکشو پاک می کنهآخه روزایی میان که همه چی عوض میشه روزایی که تموم دل نوشته هام تو بازار سیاه حراج شده پس من برمیگردم برمیگردم ، بنویسم، حتی از رنگ زرد تا برگای خشک پاییزغصشون نگیره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
سلام . بگو حالا چرا هوای باران داری ؟ چرا غمگینی ؟ حالا که دوباره آن شوق قدیمی در دلها زنده شده ،حالا که چند روزی ، حرفها طعم خاطره گرفته وهمه خاطره ها به دل می نشیند ، تو دلتنگی برای آن روزهای بی قراری ؟ اگر غم داری برای دیر رسیدنت ،اگر دلگیری از نبودنت در آن لحظه های انتظار ، اگر بی تابی می کنی برای حادثه های عاشقانه مردمت ، اگر جان می دهی برای چشیدن هوایی که در آن ،همه نفس ها بوی یاس می داد ، اگر غمگینی برای نبودن او و برای ندیدنش، اگر حسرت سالهای یکی شدن و پرواز را داری، بیا امشب را رو به مهتاب بنشین ، با اشکهایت وضو بگیر و او را صدا بزن . سبزی همه دوران را ......... بهار را صدا بزن . با او دوباره نو می شود این یادگار سبز ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
پس شب آفتابي كجاست ؟ عروسك قصه ي من گهواره ي خوابت كجاست ؟ قصر قشنگ كاغذي پولك آفتابت كجاست ؟ بال و پر نقره اي كفتر عشقمو كي بست ؟ آينه ي طوطي منو سنگ كدوم كينه شكست ؟ عروسك قصه ي من زخم شكسته با تنت بميرم اي شكسته دل چه بي صداست شكستنت صداي عشق من و تو كه تلخ و گريه آوره تو اين سكوت قصه اي شايد صداي آخره بعد از من و تو عاشقي شايد به قصه ها بره شايد با مرگ من و تو عاشقي از دنيا بره عروسك قصه ي من سوختن من ساختنمه تو اين قمار بي غرور بردن من ، باختنمه عروسك قصه ي من شكستنت فال منه اين سايه ي هميشگي مرگه كه دنبال منه جفتاي عاشقو ببين از پل آبي مي گذرن عروسك قلبشونو به جشن بوسه مي برن اما براي من و تو اون لحظه ي آبي كجاست ؟ عروسك قصه ي من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
من آن گلبرگ مغرورم
که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
انهایی که رنگ پریدگی پاییز را دوست ندارند . نمی فهمند که پاییز همان بهار است که عاشق شده است ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
به صلیب صدا مصلوبم ای دوست تو گمان مبری مغلوبم ای دوست شرف نفس من اگه شد قفس من ... به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن
وقتی گفتن یه گناه بود مثل دیدن یا شنیدن معنیه آوازم این بود ، ته بن بست داد کشیدن وقتی حتی توی خلوت فکر آزادی قفس بود گفتنی ها را می گفتیم اگه فرصت یه نفس بود به گناه صدا با جرم گفتن اگه روی صلیب ویرون شدم من شرف نفس من اگه شد قفس من ... به سکوت تن ندادم تا نمیرم بی کفن
تو شبای سکوت فریاد من بود ته جنگل خواب بیداریِ رود از غروب هراس تا صبح ما بود تیغ خشم خلیل بر قلب نمرود
در عذاب تشنگی گُم حسرت من بوی گندم بر دلم داغ شقایق از عذاب تلخ مردم
از کسی که مثل بختک تو شبام انداخته سایه یه سئوال ساده کردم نفرت من شد گلایه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
ساعت
دستتونو بزارین روقلبتون این ساعت عمر شماست د ا ره تیک تیک می کنه جالبه همونی که بهتون زندگی میده برات شمارش معکوس رو شروع کرده......... هر ثانيه که مي گذرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
كه آزرده از جورتان جان ما زنان را سپاريد چندي امور مگر محنت از ما نمايند دور به فرماندهي ملك را قابل اند كه فرمانروايان ملك دل اند ز مردان كشور اگر سر ني اند به مردي كزين جمله كمتر ني اند سزاوار تخت و كلاه است زن كه بر ملك جان پادشاه است زن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
من هر روز در تلاشم تا
خاطرم بماند، و تو هر شب دعا می کنی که فراموش کنی! خا طراتمان چه بلا تکلیفند!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
همه شب فکر من اندر پي دلدار بود در سويداي دلم عکس رخ يار بود به تمناي وصالش بنشستم همه عمر به اميدي که سحر وعده ديدار بود چه سحر ها بگذشت و خبر از يار نشد حاصل روز و شبم آه شرر بار بود گرچه عمرم سپري شدهمه درحسرت عشق در غروب دل من نور پديدار بود ترسم از آنکه بميرم نچشم شهد وصال که چنين حادثه اي مشکل ودشواربود صنم رخ منما از من دلخسته نهان گر چه عشاق سر کوي تو بسيار بود گيرم آن که به فراق تو کنم صبر ولي سخت تر از آن به خدا طعنه اغيار بود خوشدلم کن به نگاهي که در اين تيه وصال مرغ روحم به هواي تو گرفتار بود زیباترین عكس ها در اتاق های تاریك ظاهر میشوند.پس هرگاه در قسمت تاریك زندگیت واقع شدی بدان كه خداوند میخواهد تصویری زیبا از تو بسازد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
قاصدک هان چه خبر اوردی
گفته بودی؛ دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار .آنها تمام غصه هایت را برایم می اورند در گوشم می گویند .گفته بودی هر وقت خواستی ام به قاصدکها بسپار خبرم می کنند.... من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک می میرند
بي تو دل من پر از تمناست....بيا! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت. پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم. اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
همیشه عاجز کلام از گفتن معنی نام هیچ عاشقی عاشقی رو یاد نگرفته از کتاب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
روزگاری فرشته ای با بال های بلورین درآسمان زندگی میکرد.
روزی فرشته نزد خدارفت و گفت: خدایا میخواهم بروم تا زمین را ببینم تا زمانی که بروم و برگردم بال هایم نزد تو امانت خدا گفت: توهم برو اما میدانم برنخواهی گشت مثل آنهای دیگر فرشته گفت: قول میدهم به زودی بازگردم و بال هایش را درآوردو روی هزاران جفت بال دیگر که نزد خدا امانت بود قرار داد وبه زمین رفت... فرشته آنقدر از زمین خوشش آمد که عهدش را با خدا فراموش کرد زمین زنجیرجادوویی اش را به پای یک فرشته دیگر هم انداخ ت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
بار الها: کاری کن از تو حساب ببرم انگار که روبروی منی و می بینمت کاری کن به خاطر پروا از تو عاقبت به خیر شوم خدایا: نگذار نافرمانی ات بدبختم کند پیشانی نوشت مرا خیر بنویس، تقدیری مبارک تا هر چه تو دیر می خواهی من زود نخواهم ، و هر چه تو زود می پسندی، دیر نخواهم مهربانا: در جان من آزادگی، در جان من بی نیازی، بگذار در قلبم اطمینان،در کارهایم یکرنگی،در چشمم نور و در دینم روشن بینی... پروردگارا: غمم را بگیر از من، چاله های سیاهم را بپوشان، شیطانم را بترسان تا برود و باز نگردد و مرا از بارها آزاد کن ( رهای رها) ***برگزیده ای از دعای عرفه*** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
کلاسیسم رومانتیسم رئالیسم ناتورالیسم پارناسparnasse سمبولیسم پوپولیسمpopulisme دادائیسم سورئالیسم کوبیسمcubisme وریسمverisme فوتوریسمfuturisme اونانیسمunanimisme |
|
RSS
|