![]() |
![]() |
|
|
ناتورالیسم از نظر فلسفی به قدرت کامل و محض طبیعت که نظم بی نظیری داشته باشد گفته می شود. از جهت ادبی تقلید موبه مو و دقیق از طبیعت را گویند.
برخی از نویسندگان ناتورالیست معتقدند که ادبیات و هنر بایستی جنبه علمی داشته باشد. به گفته امیل زولا همانطور که زیست شناس درباره موجود جاندار به بررسی می پردازد نویسنده باید شیوه یک زیست شناس را پیروی کند و روش تجربی باید مورد توجه نویسندگان قرار گیرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط صنم |
|
|
مکتب سورئالیسم در سال 1924 به وسیله "اندره برتون" ایجاد شد.
وی معتقد بود ادبیات نباید به هیچ چیز، به جز تظاهرات و نمودهای اندیشه ای که از تمام قیود منطقی و هنری یا اخلاقی رها شده باشد بپردازد و در اعلامیه ای که انتشار داد نوشت:
ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط صنم |
|
مقدمهآغاز قرن نوزدهم را باید شروع عصر جدیدی در ادبیات اروپا دانست که دامنه آن تا به امروز کشیده شده است. این دوره جدید که باید آن را "عصر رمانتیک "نام داد عصر طبقه بورژوازی شمرده می شد. در این دوره تجمل و زندگی اشرافی همه اهمیت و نفوذ خود را از دست داد ؛ قلمرو آثار ادبی گسترش یافت ؛ حالا دیگر شاعران و نویسندگان از طبقه های گوناگون جامعه بودند. ادبیات رمانتیک در قرن نوزده در کشورهای اروپایی یکی پس از دیگر به ظهور رسید.در آغاز کلمه رومانتیک از طرف طرفداران مکتب کلاسیک برای مسخره به نویسندگان جدید اطلاق می شد و معنی نخستین آن مترادف با خیال انگیز و افسانه ای بود. اصولا مکتب نخستین رومانتیسم انگلستان بود و از آنجا به آلمان رفت و از آنجا در فرانسه رسوخ کرد و سرانجام تا سال 1850 بر ادبیات اروپا مسلط شد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط صنم |
|
|
مکتب کلاسیسیسم در واقع نوعی احیای شیوه هنری یونان و روم به شمار می رود که هر چند در ایتالیا متولد شد اما در فرانسه رشد کرد و به ثمر نشست.
اصول این مکتب عبارت است از تقلید از طبیعت، تبعیت و تقلید از قدما، اهمیت دادن به عقل، خوشایندی و وضوح و زیبایی کلام ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت توسط صنم |
|
|
عشقت را نصیب کسی کن که لایق آن باشد نه تشنه ی آن زیرا هر تشنه ای روزی سیراب خواهد شد..................
یک نفر نیست بپرسد از من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت توسط صنم |
|
|
راه در انتظار است، چترت را بردارو بیا ..................................................................
.............................................................................................. "نمیدانم چرا حافظ گفت که عشق اسان نمود اول، به وا... که عشق من ز آغازش چه مشکل بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت توسط صنم |
|
|
برای روز میلاد تن من
نمی خواهم پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی
شراب سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
مرا با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که تنها با من زنده هستی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت توسط صنم |
|
|
هنوز هم عقربه های ساعتم راه خودشان را میروند عجب اراده ای دارند هروز همین راه ...!
در این فكرم كه میدانند دور خودشان میچرخند یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت توسط صنم |
|
خدایا....ای که همیشه نگاهم میکنی... میدونی بعضی اوقات با خودم چی میگم؟ ها؟ میگم چی میشد تو هم یه وبلاگ داشتی هر روز بهت سر میزدیم من که اصلا پیوندهای روزانه ام میکردمت! تو چی؟ اگر روزی وبلاگ زدی کدوممون رو جز پیوندات قرار میدی!؟ هیچ کدوممون رو؟ فکر نمیکنم... تو که هممون رو پیوندهای خودت میکنی ولی ما با اینکه به ظاهر لینک روزانه مون هم میکنیمت ولی بهت سر نمیزنیم!!!!! کماکان هوای بنده های حقیرت رو داشته باش یا علی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط صنم |
|
|
سحر است...
ماهی تنگ بلورم در خواب و من خسته ی عاصی بیدار من در این پندارم ... با همه تنهایی می تواند آیا خواب ............ را او اندکی مزه کند؟! پر کشیده است دلم سوی آن شاعر خوش ذوق که می گفت: "خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست" و من اندر دل این تاریکی با همین اندیشه چشم خود می بندم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت توسط صنم |
|
|
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در حون شان جوشید آدمیت مرده بود گرچه آدم زندخ بود ! از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند. ازهمان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند. آدمیت مرده بود ! بعد ، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ، گشت وگشت . قرن ها از مرگ آدم هم گذشت . ای دریغ ، آدمیت برنگشت! قرن ما، روزگار مرگ انسانیت است! سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست،صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ، ابلهی است! صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست! قرن موسی چومبه هاست! روزگار مرگ انسانیت است من که ازپژمردن یک شاخه گل ، ازنگاه ساکت یک کودک بیمار ، از فغان یک قناری در قفس ، از غم یک مرد در زنجیر، _حتی قاتلی بر دار _ اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام، زهرم در پیاله ،اشک و خونم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، وای! جنگل را بیابان می کنند! دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند! هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردان با جان انسان می کنند! صحبت از پژمردن یک برگ نیست . فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست . فرض کن یک شاخه گل هم در جهان دیگر نرست . فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست! در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور، صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانیت است! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت توسط صنم |
|
|
می گردم به دنبال حرفی، کلمه ای، جمله ای. اما نمی شود
حرف حرف یلدا را چگونه در پای شمعهای مرده تاب آورم! دیگران نوشته اند گفتنی ها را و نیست جایی برای بیان من، اینبار تهی تر از آنم که بنویسم، باشد برای فرصتی دیگر...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت توسط صنم |
|
ازعذاب جاده خسته نرسيده و رسيده اهي از سر رسيدن نكشيده و كشيده غم سر كردونيامون با تو صادقانه گفتم اسمي كه اسم شبم بود با تو غاشقانه گفتم منه سرگردون ساده تو رو ساده مي دونستم اين برام شكسته اما تو رو عاشق مي دونستم تو تموم طول جاده كه افق در برابرم بود شوق تو توشه من اسم تو هم سفرم بود من دل شيشه اي هر جا شكستم كه بشكستم زير كوه بار غصه هر نشستم كهب نشستم عشق تو خا طره بود كه نهيفم و پياده تو رو فرياد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده منه سرگردون ساده تو رو ساده مي دونستم اين برام شكسته اما تو رو عاشق مي دونستم نيزه نم باد شرجي وسط دشت تب تو تازياهنه هاي رگبار توي چله زمستون نتونستين نتونستين كينه منو بگيرين از منه خسته خسته شوق رفتنو بگيرين |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت توسط صنم |
|
|
شب آغاز هجرت تو
شب درخودشکستنم بود شب بي رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بي تو ، شب بي من شب دل مرده هاي تنها بود شب رفتن ، شب مردن شب دل كندن من از ما بود واسه جشن دلتنگي ما گل گريه ، سبد سبد بود با طلوع عشق من و تو هم زمين ، هم ستاره بد بود از هجرت تو شكنجه ديدم كوچ تو اوج رياضتم بود چه مؤمنانه از خود گذشتم كوچ من از من ، نهايتم بود به دادم برس ، به دادم برس تو اي ناجي تبار من به دادم برس ، به دادم برس تو اي قلب سوگوار من سهم من جز شكستن من تو هجوم شب زمين نيست با پر و بال خاكي من شوق پرواز آخرين نيست بي تو بايد دوباره برگشت به شب بي پناهي سنگر وحشت من از من مرهم زخم پير من كو ؟ واسه پيدا شدن تو آينه جاده ي سبز گم شدن كو ؟ بي تو بايد دوباره گم شد تو غبار تباهي با من نياز خاك زمين بود تو پل به فتح ستاره بستي اگر شكستم ، از تو شكستم اگر شكستي ، از خود شكستي به دادم برس ، به دادم برس تو اي ناجي تبار من به دادم برس ، به دادم برس تو اي قلب سوگوار من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت توسط صنم |
|
|
ببارای برف سنگین برمزارش............
ببارای برف غمگین......................... به من می گفت برف رادوست دارد..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت توسط صنم |
|
|
..... برج و کبوتر ......
با دریغی سنگین شعر آمیخته با حسرت یک خاطره را یک بار دیگر می خوانم ........................................................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت توسط صنم |
|
|
گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود نا چيز
واي بر من گر تو ان گم كرده ام باشي كه بس دور است بين ما كه آن سو نازنيني , غنچه اي شاداب و صدها آرزو بر دل دلي گهواره ي عشقي , كه چندي بيش نيست شايد و از بازيچه بودن سخت بيزار است واي بر من گر تو ان گم كرده ام باشي و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت توسط صنم |
|
|
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی گفتم منم غريبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدائی گفتا کدام مرغی کز اين مقام خوانی گفتم که خوش نوائی از باغ بينوائی گفتا ز قيد هستی رو مست شو که رستی گفتم به می پرستی جستم ز خود رهائی گفتا جوی نيرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی گفتا به دلربائی ما را چگونه ديدی گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجی ليکن بدست نائی گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بيند گفتم حديث مستان سری بود خدائی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت توسط صنم |
|
|
خدایا آنان که که همه چیز دارند جز تو را آنان که هیچ چیز ندارند جز تو را به سخره |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت توسط صنم |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
دلمان خوش است که می نويسيم
آه چه زيبا و بعضی اشک می ريزند
به لذت های کوتاه
بودن قشنگ ترند
و با جمله ای دل می کنيم
به برآوردن خواهشی و چشيدن لذتی
و چه ساده می شکنيم همه چيز را |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
عطر گل یاس....!!
صنما نقش تو درقالب جان جای گرفت. خم ابروی تو در آب روان جای گرفت. صنمی کز پی او من ز جهان رانده شدم. خودش از بهر دلم آمد و خوش جای گرفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
صنما با غم عشق تو چه تدبیرکنم
تابه کی درغم توناله شبگیرکنم دل دیوانه ازآن شدکه نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم انچه در مدت هجرتو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم ان زمان که آرزوی دیدن جانم با شد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم گر بدانم کمه وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه در بازم و توفیر کنم دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی من نه انم که دگر گوش به تزویر کنم نیست امید صلاحی ز فساد............ چون که تقدیر چنین است جه تدبیر کنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
دير گاهي است در اين تنهايي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
دفتر جرم مرا روز جزا باز مكن من به اميد عطاي تو خطا كار شدم "پروردگار من... روزهای تقویم بی کسی ام بی امید به لطف تو چگونه سپری خواهد شد؟ آیا مرا که بی پناهی این جهان و سیا هی کردارم روزها و روزگارم را خط خطی کرده است جز ایمان به مهربانی تو امیدی خواهد بود..."
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
باران ! من عزیزترین داراییم را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام... جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید... جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد... داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان، هر چه باد، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد... آنچه ماندنی است خواهد ماند. خواهد ماند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
سخن عشق نه آن است كه آيد به زبان کاش دوستی ها مثل رابطه دست و چشم بود. وقتی دستت زخم می شه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه می کنه دستت اشکشو پاک می کنهآخه روزایی میان که همه چی عوض میشه روزایی که تموم دل نوشته هام تو بازار سیاه حراج شده پس من برمیگردم برمیگردم ، بنویسم، حتی از رنگ زرد تا برگای خشک پاییزغصشون نگیره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط صنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
ترنج تصویری جامع از حرکت و سیر انسان بسوی خداوند است که بیانگر کانونی از روح انسان است با نظم شگرف جذبه و عشق و عرفان. ترنج عکسی از زیباییها ، جذابیتها و حکمت ... و تصویری ناب از انسان کامل است. حرکت ترنج به تعبیری حرکت معانی" اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون" است.
|
| آرشیو موضوعی |
|
کلاسیسم رومانتیسم رئالیسم ناتورالیسم پارناسparnasse سمبولیسم پوپولیسمpopulisme دادائیسم سورئالیسم کوبیسمcubisme وریسمverisme فوتوریسمfuturisme اونانیسمunanimisme |
|
RSS
|